من منداس:من منداس یا ام الداس در داستانها واساطیر جنوب زنی است زیبا که با جعبه ای در زیر بغل در خرابه های و جاهای خلوت اطراف شهر پرسه می زند وبا فریب مردان آنها را به خرابه هامی کشاند وجعبه اش را زیر سرش میگذارد وهنگامی که مردان میخواهند با او هم خوابگی کنند آنها را با رانهای تیز وداس مانندش را به دو نیم می کند . می گویند اگر مردان او را بشناسند و هنگامی که او جعبه اش را زیرسرمی گزارد ومی خوابد باید مشتی خاک به چشمانش بپاشند وجعبه اش رابرداشته وفرار کنند چون آن جعبه پر از جواهرات است . در داستانها واساطیر جنوب این زن شهرت خوبی ندارد واز او به بدی یاد می شود اما از آنجائی که او بیشتر نمایان گر حس شهوت حرص مردان است من او را در این شعر زیبا و خوب تصویر کردم واورا با جعبه اش به پاندورا در اساطیر یونان ربط دادم.
پاندورا: در اساطیر یونان باستان او زنی است که خدایان جعبه ای را نزد او به امانت می گزارند وبه او میگویند که هیچگاه درب آن را باز نکند اما بعد از چندی او از روی کنجکاوی در جعبه را باز می کند وناگهان تمام بدی های جهان مثل بخل ،حسد ، کینه وآز...بصورت حشرات وخزنده گان موذی از توی جعبه به بیرون می آیندواو از ترس درب جعبه را می بندد که صدای ضعیفی از توی آن می گوید مرا هم آزاد کن وقتی از اوسوال می کند که تو کیستی جواب میشنود "من امیدم "
تک: حصیر های زمختی که از برگ درخت خرما می بافند.
شروند: همان شروه اما به گویش بندرعباس و آن هم دو بیتی های است که با لحن سوزناکی خوانده می شود.
حوار یا حواردادن : عمل گرده افشانی یا لقاح درخت خرما توسط انسان البته در گویش بندری
* * *
عشق سالهای خشکی
راوی:
من منداس روسری سیاه اش رابرآسمان کشید
ومشتی از ریزه های روز را
از سجاده اش برآن پاشید
من منداس:(راه ملاحان دریاهای دورروشن باد!)
عاشق:"من منداس!
ملاحان مروارید گردن ات رابه
موج ها واگذاشتند
و باکتانی های کبر
برشوره های ساحل دویدند
وتوهمچنان با هیبت استواراسطوره ای
ایستاده ای براسکله تنهایی
باچراغ چشمهایت"
(مرزمیان دریاودروغ تاریک می شود)
من منداس بانسیمی که درجامه اش می پیچد
قایق عشقی عظیم را
برهفت دریامی راند
وجاشوان عاشقش
درجویباری تنگ
تورهاشان راباعطر دیاران دورعلف
عوض کردند
ودرکپرهایی ازشیشه وسنگ
به بسترروسپیان خزیدند
(عشق ازنخلهای نربرمن حوارمی شود)
"من منداس!
طعم گس گردن ات را
باعطرینه های دروغ دیاران دورمیالای
آه!
ماه از سینه ات می گذرد
وقتی ستارگان گلابتونی روسری ات
درساحل شب می درخشد."
*
من منداس حصیرهای سراب آستان
سرای اش راجاروکرد
وتک تنهایی اش را
برشروندهای شبانه گسترد
"من منداس!
قطره ای اشک
برای نطفه ای در
که آسمان عقیم هیچ صدفی رابارورنکرد."
"
(تش بادهای دشت تشنگان اشک ا ند)
درخرابه های شتابان شهر
عشق درمیان ران هایی سفت
به دونیم می شود
واوعشق اش راتاب می آورد
درتشنگی های دشت
ودرجعبه خالی اش
عطش های عاطفه رانهان می کند
با امیدی بجامانده ازقرنها قبل
(جعبه خالی خواهرم پاندورا
جهیزیه یست باستانی)
"نه من منداس!
توازعشق به دونیم می کن
مردان ات از حرص به دونیم می شوند."
+ نوشته شده توسط آدونیا در جمعه دوازدهم آبان 1385 و ساعت
1:25 قبل از ظهر |