اشک رازقی های سیاه
از ترس که
آرام می گذری از پشت پلکهایم
بر رد پای ات
رازقی های سیاه می روید
وپنجه هایی پلید رد پای ات را می چیند
از ترس که
در دورترین جا
در بستر آسمان و دریا
عاشقانه هایم را بر آب می دهی.
***
پشت دیوار، قلمها
ترس شان را می زایند
و من آرام تر از گذز تو
اشک های سیاه ام را.

