گریستن یک باکرگی
ازهتل بیرون آمدیم ، با برادرم که هنوز چشمهایش خواب آلود بود. از باران دیشب پیاده روها و خیابان خیس بود. در هوای تاریک آن سحر تمام مغازه ها بسته بود وتنها چراغ مغازه آش فروشی روشن بود.
در هاله بنفش چراغ گازی واز پشت بخاری که از کاسه آش بر میخواست دخترکی با چشمان سیاه پیدا بود که یکروز صبح زود وقتی خسته از کار شبانه پشت میزچرت میزدم در اتاقم را باز کرد وشتابزده کاسه آشی را از سبدش در آورد و با عجله ای که داشت کمی از آن را روی روپوش سر پرستاریش ریخت وبدون سلام گفت:
- گفته بودی آش دوست داری ،یه کم آش نذری خالم اینا رو برات اوردم .
وبا لبخند محوی از اتاق بیرون رفت ومن را خیره به کاسه آش در فکر حرفهای نخود لوبیایی آش تنها گذاشت.
- هی پسر! به چی نگاه میکنی؟ گرسنته نه؟ برمیگردیم آش میخوریم. حالا بریم.
وبازیم را گرفت وبطرف خودش کشید . به راه افتادیم . به خیابان دیگری پیچیدیم . انتهای خیابان گلدسته های حرمی با گنبدی که در آمیزه ای از نور زرد ومه فرو رفته بودند، پیدا بود. بخیال اینکه چشمهایم اشک آلود است آن را مالیدم اما همه دنیا اشک آلود بود.
- چیکار می کنی ؟! مواظب باش خیسم کردی.
و دستم را گرفت ومرا که از توی آب راه میرفتم را به گوشه خیابان که خشک بود کشید . به حرم رسیدیم. داخل شدیم. سنگینی تمام آینه کاریها ،کاشی کاریها وخطوط تذهیب را می شد بر تمامی چشمها حس کرد. چشمهای نیمه بازی که از گناه خالی بودند. انگار همه گناهان شان را دم درمی گذاشتند.
و آنجا گلدسته در آغوش حوض کاشی خفته بود ویک لحظه زیر هجرت کبوترها ازگنبد به لب حوض کاشی او را در شعاع نور ره گم کرده یک رویاء زیر طاق رنگین کمانی نامنتظر دیدمش که چادر نماز سفیدش را با آن غنچه های نشکفته سرخی که شبهای کشیک هنگام نماز توی اتاق استراحت بسر می کرد ومن دزدانه نگاهش می کردم ، بسرش بود و با چشمانی پر از همان شبها و صورتی که همه سوالهای ساده دنیا را یک جا در خود داشت وبا لبخندی آشنای اشک در انزوای معصومیت عریانش ایستاده بود بطرفش که رفتم گفت:
- سلام
میخواستم در گوشه ای از سلامش پنهان شوم که با سمج خواست چادر نمازش را برای تبرک ببرد و او دوباره آن را دور گلدسته عفاف سینه ها و اندامش موزونش پیچید و گفت:
- اینجا اومدی؟!
خندیدم و در باد بود که گفت:
- تو که به این چیزا اعتقاد نداشتی!
- من نیومدم، اوردنم .
وبا بی حوصلگی گفتم :
- حوصله بحث ندارم.
وچشمانش مثل همیشه متقاعد بود گفت:
- چند ساله؟
- دیگه زمان مطرح نیست فقط می خوام نگا هت کنم . میدونستم اینجایی برای همین اومدم . گوشه اتاقم تو خیلی کمرنگی ولبخندت هم خیلی کم رنگه اما اینجا مثل شبهای کشیک که از بالای سر مریضا می اومدی پررنگ پررنگی .
برادرم بازیم را گرفت مرا بطرف کفشداری کشید.
- معلومه وایسادی اونجا با خودت چی بلغور میکنی.
با عصبانیت بازویم را از دستهایش در آوردم وبطرف او برگشتم. هیچکس نبود. همجا در سایه روشن تاری فرو رفته بود. دلخور بودم. داخل کفشداری شدیم. برادرم کفشها را تحویل داد .
ومن داشتم چهره های شکسته شده و کج و معوج مردم که آینه ها با سماجت سعی داشتند آنها را بخود بچسبانند را نگاه میکردم که لغزندگی نگاهی راروی شانه هایم احساس کردم هنگامی که برگشتم او را بین جمعیت با شکمی برآمده که برای من طرح غریبی از بیگانگی بود برای او حمل ناگزیر درد تاریخی که کشیده بودو می کشیدومی بایست کشید، دیدم که باسکوتی چنان فریاد می کرد که تمام سرخی غنچه ها بر چادر نماز سفیدش نشکفته قطره قطره بر
مرمر زیر پایش چکید ومن روبروی خاموش ترین عظمت دنیا زانو زدم وبا دست قطره های غنچه های چکیده را بر چشمانم مالیدم ومیخواستم اولین مردی باشم که باکرگی دختری را میگرید.
برادرم زیر بازویم را گرفت . از جا بلندم کرد . کسی مرا به جلو هل داد....
با بهتی فرو خورده در امتداد دالانی تاریک به پیش می رفتم که فقط صدا بود با بوی نبات واشک وانتهایش نوری پیدا بود وبه نور که رسیدم او انجا بود وحضورش تا تقدس ضریع جاری بود با موجود کوچک ولطیفی که گاه گاه سرش را از لای چادر نماز سفیدی با غنچه- های سرخ که از زمان مادر بزرگش هنوز نشکفته بود بیرون آورد وبا چشمانی بی حالت که سالها بعد باید بدون عشق در مسلخ حرفهای نخود لوبیایی شاهد چکیدن غنچه های سرخ بر مرمر میشد ، مرا نگاه میکرد ومن لحظه ای اورا در آغوش گرفتم ونمی دانستم که برای معصومیت یا عشق یا بیگانگیش چه احساسی نسبت به او دارم.
- پسر! ول کن بچه مردم رو،
برادرم بود که بچه را از بغلم در آورد. بلندم کرد وبطرف ضریع هلم داد. پنچه در فولاد خواستن انداختم.
- حالا چه می خواهم؟
- هیچی.
- هیچی آخر این...
- نه نمی خواهم . در طلب خواستن اومدم اما دیگه هیچی نمی خوام نه!ن ن ن ن ن نه!!!
وفریادی که امتناع مرا به سقف گنبد طلا میرساند وهنوز لذت آرامش سرد ضریع را بر
گونه هایم حس نکرده بودمکه برادرم با زور مرا بیرون آورد.
- مرد حسابی چرا داد میزنی ؟!!!
کنار حوض کاشی نشسته بودم و از صورتم آب میچکید شاید هم اشک بود ونمی دانستم چرا فواره ها بیهوده اشکهای کاشی را به آسمان میبردند وبعد خواب گلدسته ها را در آغوش حوض کاشی بهم میزدند؟ صدای برادرم بود با زنی که در قطره های سرگردان آب بهم می پیچید
- بیچاره سنی هم نداره .
- آره، چند وقتیه که اینطوری شده.
و زن با چادر نماز سفیدش در حالیکه غنچه های سرخ نشکفته از آن بر صحن می چکید ودست دختر بچه کوچک اش را در دست داشت رفت وزیر لب گفت:
- خدا انشاالله شفاش بده!
+ نوشته شده توسط آدونیا در شنبه هفتم بهمن 1385 و ساعت
0:53 قبل از ظهر |