چشمان تو کولی یان من اند!
عذاب طوفان زای عشقی خود خواسته
در تراشی از سنگ
که در آه تو جان میگیرد
تسکین ،؟
بارش رویای توست
در بستری از ساحل وسحر
وخنکای نسیمی
که از حنجر تو
در گوش نا شنوای بادگیر های شهر
شیون می کند
من عذاب تو را بر دوش می کشم
همان سان که پسر خدا
و مصلوب جاودان نخواهم شد
مگر با میخهای عشقی خود خواسته
ساخته در کارگاه کولی یان
" چشمان تو کولی یان من اند."

