ازكدام قبيله اين كهكشان غريب آمده اي
كه چشمانت كرسي كمبريج نيوتن را
به آسمان پرت مي كند
از زير درخت سيب كه رد مي شوي
ميوه چين ها سيب ها را
از لابلاي ستاره ها جمع ميكنند
*
آرام از كنار تخت ات رد ميشوم
حالا كنار پنجره بطرفت بر ميگردم
سرعت نور نگاهت تا لب هاي من
فرضيه نسبيت انشتين را حيران مي كند
E=mc10000000
و اين فرصتي است
براي ميليونها هم آغوشي
*
كنار پنچره اين اتاق غريب
مي ايستم سيگارم را روشن ميكنم
اين نور فندك
و دود سيگار
انگار قوانين فيزيك عشق تو را نميدانند
كه اينطور آرام ميروند
وبالا ميروند
