شعر چوبی دخترکِ ساحل لخت
خورشید به عزای خویش
ودریای بی شرم که پنجه میکشید
به تن لخت ساحل
درخت سدر پیری برساحل و
دخترکی که موهایش را
به ریشه های آن می بافت
و آینه ای که به یاد میآورد
خاطره دردناکی را
خاطره ای که شکافته بود
قلب جیوه ای اش را
او در اندیشه دریا بود:
"امشب اگر ستاره ببارد"
اما باران شست
قاب هزارساله اش را
وقتی دخترک
شعری به اندازه کاسه چوبی اش گفته بود.
+ نوشته شده توسط آدونیا در شنبه بیست و ششم خرداد 1386 و ساعت
11:2 بعد از ظهر |

