کادر های مفقوده مارکس
یا حکایت روزنامه نگارانی که کاغذ سفید را برای عطسه نمیخواهند
یکی دارد راست میگوید
و هر کاری میکنم کج نمی شود
تا آنرا توی این کادر بگذارم
چه فرقی میکند
سالی که پدر بزرگ هم پیری اش را کنار زد
وبرای نوه اش رفت پیش خدا
هم نتوانست کلمه وکلیدی
برایش ارث بگذارد
تا حداقل سالها بعد
چند روزنامه برای ناهار ما چاپ شود
حالا هم چند کلمه کمتر
چند کادر کارد خورده وتکه
توی سطل
خیلی فرق می کند
برای سری با موهای مفقود مارکس
که تمام زینک های دنیا
خیلی زیادی برایش کم اند
بگذار این را هم بگویم
آخرین سکانس این فیلم را
باید با چراغ قوه
توی صندوق خانه
با سایه سرد خودت
جایزه بگیرد
وجنابعالی هم باید
دکه روزنامه ای و چشمان ات
را تعطیل کنی
بروی پی فروش پاکن های عطری
اینطوری بوی گند کاغذهای سفید
هم در نمی آید
هر چقدر هم میخواهند کج بگویند
برای راست گفتن
این کادر ها خیلی کوچک اند

