هیچ وقت نشد تا مجبورش کنم به من محبت نکند. روز تولدم بودو من گفتم:" هیچی واسم نمیخری." وچون میدانستم گوشش بدهکار این حرفها نیست آمردانه گفتم :" قسم میخورم هرچی بخری استفاده نکنم." و او هم رفت و آزنانه نوزده کهکشان آورد وبه شبهایم آویخت. هدیه ای که نمیتوانم استفاده نکنم و نه ...آخر منه مرد نمی فهمم چرا ... هیچ وقت نمیشود تا مجبورش کنم به من محبت نکند .
چهل و یک سیگار سوخته
ده ایستگاه
و نوزده کهکشان
کفم را ببین !
طالعم بیابانیست
تنها تو
نوزده کهکشان
به آسمان شبش آویختی!!
چشم ات در چشمم بنه
و چمدانت را بده
به ترمینال رسیده ایم
دیگر جاده ای نیست
برای رفتن
پیاده شو تا پرواز کنیم.
یادت می آید
همان ایستگاه اول بود
که همه دلیل ها را پیاده کردیم
و تا ایستگاه دهم
یعنی همین جا همش
رویا و عشق سوار کردیم
این اتوبوس دیگرصندلی خالی ندارد
پیاده شو!
باید آسمان را کرایه کنیم.
یادت می آید
ایستگاه دوم
نه؟
آره ایستگاه دوم
بود
که حادثه ای زیبا
با موهایی پر پشت و سیاه
و مژه های بلند
سوار شد و
همانجا کنار تو نشست.
دستش را بگیر!
تا مقصد راهی نمانده
نگاه کن
آنجا گوشه آسمان
که نوزده کهکشان آویخته ای.
دستهایم را بگیر
یک وقت رهایم نکنی ها!!
